بزرگ مرد کوچک، علی من

بزرگ مرد کوچک،علی من

مدافع اسلام

تو روزی

مدافع قدس خواهی شد

قلبم این را گواهی میدهد

 و آن روز دیر نخواهد بود

از 25 سالی که آقایمان فرمودند،

چیز زیادی نمانده

از همین حالا، آماده باش

بزرگمرد کوچک من...

**********

**********

علی مریض شده

سلام پسر طلا چندشب پیش یه تب کوچولو داشتی که بدون دارو و ... خوب شد. دیروز مهمونی دعوت بودیم خربزه خوردی.شب اومدیم خونه خوابیدیم، از نصف شب سرفه و خس خس سینه ات شروع شد. موقع نماز بهت شربت دادم. الانم صبحانه خوردی و بهت روغن بادوم و شربت تیمیان دادم.البته با اعمال شاقه امیدوارم زودتر روبراه بشی گلم
4 شهريور 1397

مرور خاطرات

سلام گل پسرم چند وقته نتونستم به وبت سربزنم و خاطرات شیرینت رو بنویسم.آخه مهمون داشتیم و نمیشده بشینم پای وب نویسی. اما گل پسرم هرروز کارها و کلمات جدید یاد میگیره و ما رو ذوق زده میکنه. و اینکه مهم ترین اتفاق این مدت، جدا شدن کامل شما با پوشک بوده که واقعا فکرشو نمیکردم اینقدر زود به نتیجه برسیم. الان دیگه با خیال راحت همه جا بدون پوشک میریم و البته شما تا برنگردیم خونه دستشویی نمیری.ببرمت هم جیش نمیکنی. توی خواب هم خداروشکر نیاز به پوشک یا تشک مخصوص نداری که البته امیدوارم تا آخر همینطور بمونی. اما مشکلی که باهات دارم، صبح که بیدار میشی تا ظهر غر میزنی و اذیتم میکنی و صبح ها عملا من به کاری جز غذا درست کردن نمیرسم.نمیدونم...
26 مرداد 1397

روز ششم

یکشنبه هفتم مرداد، ششمین روز عملیات ما بود و گل پسر دو بار بدون خطا خبر داد .سه مرتبه دیگه هم خودم سر ساعت بردمش.و این یه موفقیت دور از انتظار برام به حساب میومد که فکر نمیکردم به یه هفته نرسیده جواب بگیرم. روز پنجم و ششم باهم رفتیم بیرون و علی اقا خیلی خوب بود و خرابکاری نکرد شکر خدا   بامید روزی که بتونم با خیال راحت باهم بریم مسافرت...
8 مرداد 1397

همچنان در حال عملیات...

سلام مرد کوچولوی مامان امروز پنجمین روزه که وارد پروژه پوشک گیری شدیم خداروشکر نسبت به وابستگی شدیدی که به پوشک داشتی، خوب کنار اومدی. روز اول اصلا نمیومدی دسشویی.وقتی کاملا دریاچه درست میکردی متوجه میشدی. دوبار هم توی لباست کارخرابی کردی. اما روز دوم بهتر شدی و زودتر خبر میدادی و نصف جیشت رو توی دستشویی میکردی. کارخرابیتم خبر میدی. روز سوم بهتر بودی.در حد چند قطره لباست رو خیس میکردی. روز چهارم و پنجم دوساعتی میبرمت، با بازی و برچسب و .... میای و خداروشکر اذیت نمیکنی. و بزرگترین نعمت اینه که مثل آبجی جون توی خواب جاتو خیس نمیکنی. امیدوارم زودتر مسلط بشی و بتونیم باهم بریم مهمونی. آخه این چند روز خ...
6 مرداد 1397

آغاز یه پروژه سخت

سلام بر پسر گلم امروز، دوم مرداد97، استارت مرحله سخت و نفس گیر پوشک گیری رو زدم. خیلی واهمه دارم اما کاریه که باید انجام بشه. زودتر ازاین باید این کارو میکردیم، اما واقعا همکاری نمیکردی و به پوشکت شدیدا وابسته بودی. الانم امیدوارم تشویق ها و ستاره زدن به دیوار و..... موثر واقع بشه وزودتر این پروژه سخت تموم بشه. بامید اینکه زود بیام بنویسم تموم شد ...
2 مرداد 1397

امام علی

مکالمه علی با عفیفه : علی :اگه آجی جون بِله تو کوچه، لهش میکنم من : چرا؟ علی : اما اینکه اجازه نداده من: کی اجازه نداده؟ علی: امام علی واقعا نمیدونم این حرفا رو از کجا میاره  ************* چند روز قبل براش خربزه گرد برش زدم. امشب اومده توی آشپزخونه میگه بگده هان هانی میگم : یعنی چی؟ عفیفه اومده میگه خربزه گرد میخواد که ماشین لازی میکرد.الهی فدای دخترم که خیلی از حرفای علی رو من متوجه نمیشم، اون متوجه میشه ************* کارتون تابه منو برداشتن پاره کردن، علی میشینه میگه آجی جون بدو بیا ماشینو پارک کردم.بعدم سوار میشه الکی دست میکنه جیبش، سوییچ در میاره ماشینشو روشن میکنه، ابجی جونشم پشت سرش، میرن گر...
30 تير 1397

راست میگه

یه گربه اومده توی خونه مون ،بچه هاشم آورده. چندوقت پیش رفت، اما دیروز یکی شون اومده بود.کوچولو و ملوس. تا شب صبر کردیم مامانش نیومد.بابا گفتن بذاریمش رو دیوار.منم گفتم نردبون بذارین که بتونه بره بالا. یهو پسر کوچولو برگشته میگه مامان راست میگه باباجون.نببون بذارین نم بِلِه الهی دورت بگردم شیرین زبونم
30 تير 1397