بزرگ مرد کوچک، علی من

شیرین زبونی

سلام خوشمزه خان. فدای شیرین زبونیات که روز به روز بیشتر میشه. چندتا یادمه برات مینویسم. ............. علی نشسته روی صندلی. هدفون منم انداخته گردنش. دستشم مثل میکروفون،با ابهت تمام میگه: خانم ها و آقایان.پچال(شلوار) پسرتونو بکشین بالا و من ... ............ علی و عفیفه در حال بازی علی رو به عفیفه: اگر اذّتم کنی پیر میشم هااااااا الهی فدات بشم من ........... بعد از تموم شدن دوره قرآن: من: الهی فدای پسرم بشم من که اسباب بازی هاشو به دوستاش داده.ماه بودی پسر گلم امروز. علی: همون ماه که میره تو آسمون؟ من: آره خوشگلم علی: پس دعا کنین منم ماه بشم بوتونم(بتونم) برم تو آسمون دورت بگردم بااین حرفای جالبت. ............ علی توی...
25 آبان 1397

سومین سفر کربلا

سلام گل پسرم. قسمتون شد و برای سومین سال متوالی، سفر اربعین نصیبمون شد. خیلی خوب و عالی بود. شماهم شکر خدا زیاد اذیتم نکردی. مخصوصا دستشویی رفتنت که فکر میکردم خطا کنی، خطا نداشتی . ان شاءالله هرساله نصیب ما و همه آرزومندان بشه. سر فرصت با خاطرات و عکس ها میام ان شاءالله کلی هم شیرین زبونی داری که باید بنویسم برات. دوستت دارم عزیزکممممم
19 آبان 1397

شیرین زبونی

عفیفه حالش بدشده،توی اتاق بالا آورده حالا مکالمه منو علی درحال تمیزکردن فرش -علی جان،برو کنار مامان تاتمیز کنم -میخوام نگا کنم -خب مگه اینا چیه که نگا کنی؟ -بالایه و من غش کردم از خنده بعدشم خودش میگه اینا چقدر بوی بدی میده خب مگه مجبوری نفس کوچولو بمونی توی اتاق
13 مهر 1397

پایان پروژه پوشک گیری

سلام گل پسرم حدود دوماه و نیم میشه که از پوشک گرفتمت و خدارو صدهزار بار شکر خیلی خیلی خوب یاد گرفتی و این پروژه سخت هم به پایان رسید. اما اگر بخوام شیرین کاری ها و حرفای خوشمزه جدیدت رو بگم خیلی زیادن که باید سر فرصت بیام. اما کلا صبح ها که آبجی جون میره پیش دبستانی، خیلی نق میزنی و بهانه میگیری. امیدوارم زودتر عادت کنی به این روند...
13 مهر 1397

علی مریض شده

سلام پسر طلا چندشب پیش یه تب کوچولو داشتی که بدون دارو و ... خوب شد. دیروز مهمونی دعوت بودیم خربزه خوردی.شب اومدیم خونه خوابیدیم، از نصف شب سرفه و خس خس سینه ات شروع شد. موقع نماز بهت شربت دادم. الانم صبحانه خوردی و بهت روغن بادوم و شربت تیمیان دادم.البته با اعمال شاقه امیدوارم زودتر روبراه بشی گلم
4 شهريور 1397

مرور خاطرات

سلام گل پسرم چند وقته نتونستم به وبت سربزنم و خاطرات شیرینت رو بنویسم.آخه مهمون داشتیم و نمیشده بشینم پای وب نویسی. اما گل پسرم هرروز کارها و کلمات جدید یاد میگیره و ما رو ذوق زده میکنه. و اینکه مهم ترین اتفاق این مدت، جدا شدن کامل شما با پوشک بوده که واقعا فکرشو نمیکردم اینقدر زود به نتیجه برسیم. الان دیگه با خیال راحت همه جا بدون پوشک میریم و البته شما تا برنگردیم خونه دستشویی نمیری.ببرمت هم جیش نمیکنی. توی خواب هم خداروشکر نیاز به پوشک یا تشک مخصوص نداری که البته امیدوارم تا آخر همینطور بمونی. اما مشکلی که باهات دارم، صبح که بیدار میشی تا ظهر غر میزنی و اذیتم میکنی و صبح ها عملا من به کاری جز غذا درست کردن نمیرسم.نمیدونم...
26 مرداد 1397

روز ششم

یکشنبه هفتم مرداد، ششمین روز عملیات ما بود و گل پسر دو بار بدون خطا خبر داد .سه مرتبه دیگه هم خودم سر ساعت بردمش.و این یه موفقیت دور از انتظار برام به حساب میومد که فکر نمیکردم به یه هفته نرسیده جواب بگیرم. روز پنجم و ششم باهم رفتیم بیرون و علی اقا خیلی خوب بود و خرابکاری نکرد شکر خدا   بامید روزی که بتونم با خیال راحت باهم بریم مسافرت...
8 مرداد 1397

همچنان در حال عملیات...

سلام مرد کوچولوی مامان امروز پنجمین روزه که وارد پروژه پوشک گیری شدیم خداروشکر نسبت به وابستگی شدیدی که به پوشک داشتی، خوب کنار اومدی. روز اول اصلا نمیومدی دسشویی.وقتی کاملا دریاچه درست میکردی متوجه میشدی. دوبار هم توی لباست کارخرابی کردی. اما روز دوم بهتر شدی و زودتر خبر میدادی و نصف جیشت رو توی دستشویی میکردی. کارخرابیتم خبر میدی. روز سوم بهتر بودی.در حد چند قطره لباست رو خیس میکردی. روز چهارم و پنجم دوساعتی میبرمت، با بازی و برچسب و .... میای و خداروشکر اذیت نمیکنی. و بزرگترین نعمت اینه که مثل آبجی جون توی خواب جاتو خیس نمیکنی. امیدوارم زودتر مسلط بشی و بتونیم باهم بریم مهمونی. آخه این چند روز خ...
6 مرداد 1397