علی آقاعلی آقا، تا این لحظه 2 سال و 9 ماه و 29 روز سن دارد
آبجی عفیفهآبجی عفیفه، تا این لحظه 5 سال و 4 ماه و 7 روز سن دارد

بزرگ مرد کوچک، علی من

پایان پروژه پوشک گیری

سلام گل پسرم حدود دوماه و نیم میشه که از پوشک گرفتمت و خدارو صدهزار بار شکر خیلی خیلی خوب یاد گرفتی و این پروژه سخت هم به پایان رسید. اما اگر بخوام شیرین کاری ها و حرفای خوشمزه جدیدت رو بگم خیلی زیادن که باید سر فرصت بیام. اما کلا صبح ها که آبجی جون میره پیش دبستانی، خیلی نق میزنی و بهانه میگیری. امیدوارم زودتر عادت کنی به این روند...
13 مهر 1397

مرور خاطرات

سلام گل پسرم چند وقته نتونستم به وبت سربزنم و خاطرات شیرینت رو بنویسم.آخه مهمون داشتیم و نمیشده بشینم پای وب نویسی. اما گل پسرم هرروز کارها و کلمات جدید یاد میگیره و ما رو ذوق زده میکنه. و اینکه مهم ترین اتفاق این مدت، جدا شدن کامل شما با پوشک بوده که واقعا فکرشو نمیکردم اینقدر زود به نتیجه برسیم. الان دیگه با خیال راحت همه جا بدون پوشک میریم و البته شما تا برنگردیم خونه دستشویی نمیری.ببرمت هم جیش نمیکنی. توی خواب هم خداروشکر نیاز به پوشک یا تشک مخصوص نداری که البته امیدوارم تا آخر همینطور بمونی. اما مشکلی که باهات دارم، صبح که بیدار میشی تا ظهر غر میزنی و اذیتم میکنی و صبح ها عملا من به کاری جز غذا درست کردن نمیرسم.نمیدونم...
26 مرداد 1397

روز ششم

یکشنبه هفتم مرداد، ششمین روز عملیات ما بود و گل پسر دو بار بدون خطا خبر داد .سه مرتبه دیگه هم خودم سر ساعت بردمش.و این یه موفقیت دور از انتظار برام به حساب میومد که فکر نمیکردم به یه هفته نرسیده جواب بگیرم. روز پنجم و ششم باهم رفتیم بیرون و علی اقا خیلی خوب بود و خرابکاری نکرد شکر خدا   بامید روزی که بتونم با خیال راحت باهم بریم مسافرت...
8 مرداد 1397

همچنان در حال عملیات...

سلام مرد کوچولوی مامان امروز پنجمین روزه که وارد پروژه پوشک گیری شدیم خداروشکر نسبت به وابستگی شدیدی که به پوشک داشتی، خوب کنار اومدی. روز اول اصلا نمیومدی دسشویی.وقتی کاملا دریاچه درست میکردی متوجه میشدی. دوبار هم توی لباست کارخرابی کردی. اما روز دوم بهتر شدی و زودتر خبر میدادی و نصف جیشت رو توی دستشویی میکردی. کارخرابیتم خبر میدی. روز سوم بهتر بودی.در حد چند قطره لباست رو خیس میکردی. روز چهارم و پنجم دوساعتی میبرمت، با بازی و برچسب و .... میای و خداروشکر اذیت نمیکنی. و بزرگترین نعمت اینه که مثل آبجی جون توی خواب جاتو خیس نمیکنی. امیدوارم زودتر مسلط بشی و بتونیم باهم بریم مهمونی. آخه این چند روز خ...
6 مرداد 1397

آغاز یه پروژه سخت

سلام بر پسر گلم امروز، دوم مرداد97، استارت مرحله سخت و نفس گیر پوشک گیری رو زدم. خیلی واهمه دارم اما کاریه که باید انجام بشه. زودتر ازاین باید این کارو میکردیم، اما واقعا همکاری نمیکردی و به پوشکت شدیدا وابسته بودی. الانم امیدوارم تشویق ها و ستاره زدن به دیوار و..... موثر واقع بشه وزودتر این پروژه سخت تموم بشه. بامید اینکه زود بیام بنویسم تموم شد ...
2 مرداد 1397
1