بزرگ مرد کوچک، علی من

بزرگ مرد کوچک،علی من

شود عدو سبب خیر...

آنفولانزا...بله همین بیماری سبب خیر شد که ما باز به شهر بهشت و پابوس ارباب بیاییم.روزهای حضوردر شهر بهشت،زیباترین روزهای زندگی هر دلداده ای میشود. آزمایش و سونو را انجام میدهم.دکتر رستمی هم ما را ویزیت میکنند.همه چیز خوب است.هفته اول اسفند قرار ما با دکتر برای انجام مقدمات تولد فرشته زیبای ما...
11 اسفند 1394

هفت ماه مادری

وارد ماه هفتم شده ایم. حرکاتت کاملا ملموس و عینی است.خواهر دوسال و نیمه ات هم حس میکند تورا... نمیدانم وقتی بیایی شبیه که هستی... ولی هرچه باشی خالصانه دوستت داریم و مراقبت هستیم...
11 اسفند 1394

اربعین

اربعین آمد... وبازهم ما ماندیم و تصاویر زوار پیاده... عزیز قلبم، طفل پاک من دعاکن سال آینده،ما چهار نفر هم زائر پیاده اربعین باشیم...
11 اسفند 1394

دریا...

دل به دریا زدیم.... وبه دریا زدیم...با بچه ها...جای همگی خالی.هواعالی...دریاآرام... روح و جسم خسته امان کمی در سواحل نیلگون خلیج همیشه فارس،خستگی زدود. قسمت شیرین سفر هم خرید انواع لباس و اسباب بازی بود برای پاره های تنمان.وچه شیرین است خرید برای عزیزترین ها در زندگی...  
11 اسفند 1394

شبی سخت...

نیمه شب است.ازدردپهلو بیدارمیشوم.به خود میپیچم.تنها...انگارهمین تنهایی دردم را تشدید میکند.علائم درد، مرا به آپاندیس مشکوک کرده است.خدای من...اگرآپاندیس باشد... طفل پنج ماهه ام چه میشود؟ شب را با دلهره به صبح رساندم.وباز ساعت ۱۱ ازدرد بیتاب...ودوستانم به دادم رسیدند.تا بیمارستان وجودم همه دلهره بود.بعداز انجام آزمایش،احتمال آپاندیس رد،وسنگ کلیه جای آن را میگیرد.خیالم راحت میشود. روز بعد،سونوی کامل... سلامت کلیه ها و معده و کبد و.... ومهم تر از آنها ،سلامت طفل معصوم من... و باخبرشدن از اینکه فرزندی که در وجودمن رشد میکند بزرگ مردی است کوچک... مژده سلامتی فرزندمان  را به همسرم ،که درسفراست،میرسانم.والبته پسر بودنش را وبااجاز...
11 اسفند 1394

اولین دیدار

۱۲ هفته ازباهم بودنمان گذشت.بی صبرانه منتظر بودم که صدای قلب کوچکت را بشنوم.دقایق به کندی میگذشتند.۴٠ دقیقه انتظار درمطب،و بعدازآن،من بودم وصفحه مانیتور،دنیایی از احساس های متضاد،دلهره وشادی آمیخته باهم،وسپس... دیدن تصویری مبهم از جگرگوشه ام... خبر سلامتیش... وشنیدن صدای قلب پاره تنم... خداوندا شکر...
10 اسفند 1394

مهمان کوچک وجودم...

شب۲۳ ماه مبارک رمضان درونم آشوبی برپاست.نمیدانم مهمان کوچکم به دعوتمان لبیک گفته یانه. دروب میگردم.علائم بارداری را بارها و بارها میخوانم.تست های خانگی را امتحان میکنم.مثبت است انگار.ولی... سحرگاه را به صبح میرسانم.ازهمسرم که راهی بازار است میخواهم برایم بیبی چک بگیرد.ساعت15:50،بادلهره خاصی بیبی جک را امتحان میکنم.یک خط آن به من میخندد.ومن ناامید ... دستانم رامیشویم.نگاهم میچرخدباردیگر...باورم نمیشود...دوخط موازی قرمز... خدایا توراسپاس... سه روزبعد...ساعت18،آزمایشگاه شفا... مهمان کوچک من...باعدد450...آمدی تاعدد انتظارت روی8بماند... خوش آمدی نازنینم...   ...
10 اسفند 1394