علی آقاعلی آقا، تا این لحظه: 8 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره
آبجی عفیفهآبجی عفیفه، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره
شریفه بانوشریفه بانو، تا این لحظه: 4 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

بزرگ مرد کوچک، علی من

سلام.مامان یه فرشته پاک، که میخواد خاطرات پسر کوچولوش جاودانه بشه

علی آقا من

سلام پسر نازم اینم عکسای قشنگت تا ده روزگی علی یک روزه،بعد ترخیص از بیمارستان علی کوچولوی سه روزه علی شش روزه اولین زیارت،حرم علی هفت روزه علی ده روزه خونه دایی محمد ان شاءالله هزارساله بشی ...
11 اسفند 1394

خوش آمدی مرد کوچک...

۲۷ بهمن صبح که بیدار میشوم انگار حالم بهتر است.ساعت ها میگذرد. ساعت۱۱. دردهاشروع میشوند.راه میروم.کمی آرام میگیرم.مینشینم.باز دردهامی آیند.ساعت را نگاه میکنم.یکساعت گذشته.دردهامنظم شده اند ولی با فاصله.مامای همیشه همراهم ازمن میخواهد نوارقلب بچه را چک کنم.ساعت ۲ بعدازظهر،راهی بیمارستان میشویم.نرسیده با بیمارستان، کسی گل به دست،دسته گل نرگسی میخریم.عطرش آرامش بخش است.به بیمارستان میرسیم.معاینات اولیه، نشانه های زایمان را تایید میکند.اما نه بزودی.نوارقلب پاره تنم را میگیرند.همه چیز خوب است . پس از مشورت با پزشکم،بستری میشوم.ولی هنوز زمان زیادی مانده تا زمینی شدن فرشته من.با همسرم خداحافظی میکنم.اشک،چشمانم را پر م...
11 اسفند 1394

دست به دامان توام یارضا...

۲٦بهمن،حرم امام رئوف علیه السلام   دست به دامنش میشوم.اگرصلاح است همین روزها فرزندم زمینی شود،قبل از چهارشنبه باشد.چراکه همسرم آن روز راهی سفراست ومن،قوت قلب میگیرم از حضورش لحظات درد کشیدنم... به خانه می آییم.حالم حال خوشی نیست.دردهای پراکنده گهگاه می آیند و میروند.نمی دانم اینها علائم زایمان است یانه. شب،همین نزدیکی ها،مراسمی برپاست بمناسبت میلاد زینب کبری،دختر پاک ترین مادر وپدر روی زمین.دلم میشکند.ازته دل صلاحم را میخواهم... ساعت به نیمه شب نزدیک میشود.دردهاهنوز هستند.بااسترسی عجیب میخوابم.تا صبح،خداکریم است... ...
11 اسفند 1394

امروز...فردا...یکماه دیگر؟؟؟

۲۵ بهمن،مطب دکتر رستمی... باورم نمیشود...نامه بیمارستان دردستم...از پله های مطب پایین می آیم.دکتر میگوید شاید امشب و فرداشب موعد دیدار باشد... ولی مگر ممکن است؟ هنوز۲۷ روز مانده تا تاریخ زایمانم. توکل به خدا.هرچه خیر است همان میشود...
11 اسفند 1394

۲۲ بهمن

امروز،روز حماسه آفرینی بود باز... ویکماه...دقیقا یکماه تا زمینی شدن فرشته من... دردها پراکنده می آیند و میروند حالم ناخوش است.فردا ان شاءالله عازم مشهد میشویم.راهی دور.اجازه پرواز ندارم.بالاجبار همه باهم،به دل جاده میزنیم.یک هفته به قرارمان بادکترمانده.ولی حالم ،حال دگرگونه ایست.چاره ای نیست.میرویم توکل به خدا...شاید زودتر قصد زمینی شدن کنی...
11 اسفند 1394

یک اربعین

یک اربعین مانده به آمدنت... واین روزها چه کند میگذرند.انگار عقربه های زمان ایستاده اند... اما به دلم نهیب میزنم که صبور باش... راهی نمانده دیگر...
11 اسفند 1394

روزشماری

انتظارمان برای آمدنت روزشمار شده است دلبرک زیبا فقط ٥٠ روز... ومن نمیتوانم باورکنم که کمتر از دوماه مانده به آغوش کشیدنت به بوسیدنت...بوییدنت...لمس دستان ظریفت... بی صبرانه منتظرت هستیم...  
11 اسفند 1394

امتحانات ترم پنجم

پنجمین ترم درسی را باهم بودیم.امتحانات با تمام سختی ها خداراشکر به خوبی گذشت. بعد از پنج روز،به خانه بازگشتیم.خانه تکانی در پیش داریم.باید خانه ها را بتکانم برای آمدن مهمان کوچکمان. خدا مارا یاری کند در شهر غریب.  
11 اسفند 1394

شود عدو سبب خیر...

آنفولانزا...بله همین بیماری سبب خیر شد که ما باز به شهر بهشت و پابوس ارباب بیاییم.روزهای حضوردر شهر بهشت،زیباترین روزهای زندگی هر دلداده ای میشود. آزمایش و سونو را انجام میدهم.دکتر رستمی هم ما را ویزیت میکنند.همه چیز خوب است.هفته اول اسفند قرار ما با دکتر برای انجام مقدمات تولد فرشته زیبای ما...
11 اسفند 1394