علی آقاعلی آقا، تا این لحظه 2 سال و 9 ماه و 29 روز سن دارد
آبجی عفیفهآبجی عفیفه، تا این لحظه 5 سال و 4 ماه و 7 روز سن دارد

بزرگ مرد کوچک، علی من

خوش آمدی مرد کوچک...

1394/12/11 17:40
نویسنده : مامان علی
83 بازدید
اشتراک گذاری

۲۷ بهمن

صبح که بیدار میشوم انگار حالم بهتر است.ساعت ها میگذرد.

ساعت۱۱. دردهاشروع میشوند.راه میروم.کمی آرام میگیرم.مینشینم.باز دردهامی آیند.ساعت را نگاه میکنم.یکساعت گذشته.دردهامنظم شده اند ولی با فاصله.مامای همیشه همراهم ازمن میخواهد نوارقلب بچه را چک کنم.ساعت ۲ بعدازظهر،راهی بیمارستان میشویم.نرسیده با بیمارستان، کسی گل به دست،دسته گل نرگسی میخریم.عطرش آرامش بخش است.به بیمارستان میرسیم.معاینات اولیه، نشانه های زایمان را تایید میکند.اما نه بزودی.نوارقلب پاره تنم را میگیرند.همه چیز خوب است . پس از مشورت با پزشکم،بستری میشوم.ولی هنوز زمان زیادی مانده تا زمینی شدن فرشته من.با همسرم خداحافظی میکنم.اشک،چشمانم را پر میکند.ازاینجا به بعد تنهایم.بستری میشوم.سومین دور قرآنم به جزء۲۱ رسیده.میخوانم.لحظات آخر یکی بودنمان.به جزء۲٤ میریم.دیگرنمیتوانم.دردها شدیدتر میشوندبافاصله کمتر.انشقاق میخوانم و نرگس هایم رامیبویم.آرام میشوم.کمی راه میروم.اذان مغرب است.نمازم را نشسته،روی تخت میخوانم.و درد است ودرد است و درد...

ساعت۱۹.به درخواست پزشکم،مامای همراهم کمکم میکند که زودتر،تمام شود این انتظار.راه میروم.ساعت ها نمیروند انگار.زمان در تکاپو نیست دیگر...

ساعت۲۱، دردها بی امان ... کم کم میبرندم برای تولد دوباره ام... ساعت ها کندتر میشوند...

ساعت۲۱:۳٠، پزشکم میرسد.دیدنش ،لبخند روی لبش،قوت قلب میدهد به من. ودرد و درد و درد... گویا جانم از کالبد تنم رها میشود. حس میکنم دردم پایان ندارد.انگار با مرگ دست به گریبانم.و دقایق...

ساعت ۲۱:۴۵، گرمای جسمی را روی شکمم حس میکنم...دردها تمام میشوند... تورامیبینم که روی شکمم آرام گرفته ای...وصدای گریه ات میشود زیباترین موسیقی عمرم...

خوش آمدی بزرگ مرد کوچکم...علی نازنینم...برایم بمان برای همیشه...

 

خوش آمدی جانم...

پسندها (1)
نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامان زهرا
12 اسفند 94 21:06
واااای چقدر قشنگ چقدر شیرییییین
مامان علی
پاسخ
حدا نصیب همه بکنه.حسش قابل توصیف نیست
1