بزرگ مرد کوچک، علی من

بزرگ مرد کوچک،علی من

یکماه مادری...

سلام هم نفسم یکماه گذشت .مثل برق...مثل پلک برهم زدن... وچه زود تمام شد نوزادیت .هنوز دلم سیرنشده بوداز باتوبودن... هنوز سیراب بوی گریبانت نشده بودم... هنوز دلم سیر نشده بود از بی قراریهایت... هنوز از نوزادیت توشه نگرفته بودم به اندازه ای که دلم میخواست ولی تمام شد نوزادیت... هنوز محتاج لمس صورت نرم وسرانگشتان ظریفت هستم.برای قدکشیدن،وقت زیاداست.برای دل مادر،به زمان بگوکمی کندتر بگذرد تا دل بی قرارم،قرارگیرد درکنار این ایام برگشت ناپذیر... بگذارد کمی بیشتر مادری کنم برای جسم ظریفت... ولی حیف که زمان میرود ومن میمانم ودلتنگی نوزادیت... یکماهه شدنت مبارک مرد کوچکم...   ...
27 اسفند 1394

امروز...

امروز...۲۲ اسفند... تاریخی که از ماه ها قبل منتظراین روز بودم که تورادرآغوش بگیرم... اما تقدیر مارا زودتر بهم رساند... وتواکنون ۲۴روزه درآغوش منی.و۲۴ روزاست که من مادر دو گل بهشتی شده ام...
22 اسفند 1394

بازگشت به خانه

خوش آمدی گل پسرمن به خانه بعدازغیبتی ۲۵ روزه،ساعت دو بامداد به خانه رسیدیم.علی من،در۲۲ روزگی به خانه خودمان آمد.نه انگارکه نیمه شب است.چشمانش راگشوده تا خانه راببیند انگار.وچه حس قشنگی بودامروز.اولین روز تنهابودن من با دو فرزندم.خدا به من کمک کند دراین امرمهم تربیت فرزند .و البته یاریم کند در غربت . .. ان شاءالله بادعای دوستان خوبم...  
20 اسفند 1394

زردی گرفتن مردکوچک

من،علی شش روزه  درآغوشم،باهمسر همیشه همراهم،منتظر تست زردی.عدد زردی دلبندمان۲٠ است.اشک  هایم بی اختیار میریزند.راهی مطب دکتر میشویم.به دلیل خاطره بدی که از دستگاه های نوردرمانی داریم،وتجربه فامیل از طب سنتی،متوسل به درمان های سنتی میشویم.حجامت ،تجویز دکتراست و ماهم موافقیم. اول ازمن میخواهند پسرکم راشیر کامل دهم که ضعف نکند. خواب است.به زور بیدارش میکنند. شیرش راکه میخورد، دکتر دست بکارمیشود.گوش اولش راکه تیغ میزنند،اصلا واکنش نشان نمیدهد. خانم دکترمیگوید پسر صبوری دارد.اما باتیغ های بعدی به گوش راست، کمی گریه میکند.به خانه می آییم. رنگ و رویش کمی باز میشود. علی هشت روزه،مطب دکتر،زردی همچنان بالاست.مرحله دوم درمان،...
12 اسفند 1394

علی آقا من

سلام پسر نازم اینم عکسای قشنگت تا ده روزگی علی یک روزه،بعد ترخیص از بیمارستان علی کوچولوی سه روزه علی شش روزه اولین زیارت،حرم علی هفت روزه علی ده روزه خونه دایی محمد ان شاءالله هزارساله بشی ...
11 اسفند 1394

خوش آمدی مرد کوچک...

۲۷ بهمن صبح که بیدار میشوم انگار حالم بهتر است.ساعت ها میگذرد. ساعت۱۱. دردهاشروع میشوند.راه میروم.کمی آرام میگیرم.مینشینم.باز دردهامی آیند.ساعت را نگاه میکنم.یکساعت گذشته.دردهامنظم شده اند ولی با فاصله.مامای همیشه همراهم ازمن میخواهد نوارقلب بچه را چک کنم.ساعت ۲ بعدازظهر،راهی بیمارستان میشویم.نرسیده با بیمارستان، کسی گل به دست،دسته گل نرگسی میخریم.عطرش آرامش بخش است.به بیمارستان میرسیم.معاینات اولیه، نشانه های زایمان را تایید میکند.اما نه بزودی.نوارقلب پاره تنم را میگیرند.همه چیز خوب است . پس از مشورت با پزشکم،بستری میشوم.ولی هنوز زمان زیادی مانده تا زمینی شدن فرشته من.با همسرم خداحافظی میکنم.اشک،چشمانم را پر م...
11 اسفند 1394

دست به دامان توام یارضا...

۲٦بهمن،حرم امام رئوف علیه السلام   دست به دامنش میشوم.اگرصلاح است همین روزها فرزندم زمینی شود،قبل از چهارشنبه باشد.چراکه همسرم آن روز راهی سفراست ومن،قوت قلب میگیرم از حضورش لحظات درد کشیدنم... به خانه می آییم.حالم حال خوشی نیست.دردهای پراکنده گهگاه می آیند و میروند.نمی دانم اینها علائم زایمان است یانه. شب،همین نزدیکی ها،مراسمی برپاست بمناسبت میلاد زینب کبری،دختر پاک ترین مادر وپدر روی زمین.دلم میشکند.ازته دل صلاحم را میخواهم... ساعت به نیمه شب نزدیک میشود.دردهاهنوز هستند.بااسترسی عجیب میخوابم.تا صبح،خداکریم است... ...
11 اسفند 1394

امروز...فردا...یکماه دیگر؟؟؟

۲۵ بهمن،مطب دکتر رستمی... باورم نمیشود...نامه بیمارستان دردستم...از پله های مطب پایین می آیم.دکتر میگوید شاید امشب و فرداشب موعد دیدار باشد... ولی مگر ممکن است؟ هنوز۲۷ روز مانده تا تاریخ زایمانم. توکل به خدا.هرچه خیر است همان میشود...
11 اسفند 1394